تبليغاتX
ساز عاشقی
|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ساعت 16:5 توسط نی محزون |

:: ... از کتاب کویر دکتر شریعتی

سياهي قلبها  از زيادي گناهان است و زيادي گناهان از فراموشي مرگ  

و فراموشي مرگ از زيادي آرزوهاست، و زيادي آرزوها از دوست داشتن دنياست

و دوست داشتن دنيا در راس همه خطاهاست.

.:.دکتر علی شریعتی.:.

|+| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388 ساعت 19:21 توسط نی محزون |

حلاج شهرم

کسی نمی داند که زبانم چیست؟

که دردم چیست؟

که عشقم چیست؟

که دینم چیست؟

که زندگی ام چیست؟

که جنونم چیست؟

که فغانم چیست؟

که سکوتم چیست؟

ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام

 تو را پیش از این ندیده ام

پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام

من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو

با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو

با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم

سخت آشنایم

آنها نیز با دل من آشنایند

من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم

من در روح اجدادم تو را می جستم

من آنان را در این راه می راندم

من آنها را به سوی تو می کشاندم

من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم

من وطنم را یافته ام

من در غربت زادم

پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند

و هرگز با غربت خو نکردند

هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند

همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند

یاد او را لحظه ای از یاد نبردند

چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم

مرا نفریفتند

هم چنان استوار و صبور

دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم

تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من

ای که از آب و گل توست جان و تن من

ای که در تو من آواره نخواهم بود

در دامن مهربان تو آرام خواهم شد

در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد

نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم

 به نیست شدن دارم

دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم

در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم

در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم

دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.

ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است...

|+| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388 ساعت 19:20 توسط نی محزون |

دکتر شریعتی
مرا کسي نساخت . خدا ساخت ,نه آن چنان که کسي ميخواست ,که من کسي نداشتم . کسم خدا بود کس بي کسان ,او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش مي خواست, نه از من پرسيد نه از آن من ديگرم ,من يک گل بي صاحب بودم ,مرا از روح خود در آن دميد, و بر روي خاک و در زير آفتاب ,تنها رهايم کرد. مرا به خودم واگذاشت.....

· امروز هر کس بخواهد به راستي از علي پيروي کند تنها مي ماند، هم دشمنان دين با او مي جنگند, و هم متعصبان و مقدس مابان دين، و به نام حمايت از دين شمشير به رويش مي کشند،چنانچه کردند و ديديد و در تاريخ مي خوانيد

· خدايا! در برابر ان چه انسان ماندن را به تباهي مي کشد،مرا با " نداشتن و نخواستن رويين تن کن !همه بد بختي هاي انسان بابت همين دو چيز است:چون ، داشتن انسان را محافظه کار و ترسو مي کند !و خواستن ، ادم را بزدل و چاپلوس

· سياست در برابرصداقت ديگران خيانت وصداقت در برابر سياست ديگران حماقت

· مردم ناموس خدايند ،خانواده خدايند و هيچ کس غيرتمند تر از خدا نسبت به خانواده اش نيست

· اگر نميتواني بالا روي ,سبب باش تا از افتادنت فکري بالا رود

· انسان به ميزاني كه برخوردارتر است انسان نيست بلكه به ميزاني كه خود را نيازمند تر احساس مي كند نسان است

· مرا کسي نساخت . خدا ساخت نه آن چنان که کسي ميخواست که من کسي نداشتم . کسم خدا بود کس بي کسان او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش مي خواست. نه از من پرسيد نه از آن من ديگر من يک گل بي صاحب بودم , مرا از روح خود در آن دميد و بر روي خاک و در زير آفتاب تنها رهايم کرد. مرا به خودم واگذاشت.....

· بالاخره،انسانی که در عشق میگدازد و با خدا بیعت کرده است،و در توحید حصار گرفته و جان جامه تقوی به تن دارد و به عرفان میبیند و به حکمت میفهمد و به دعامیخواهد و از عبادت به جوهر ربوبیت میرسد و در عشق میگدازد و در امر و نهی و هجرت و جهاد خود، انسان و جهان را دگر گونه میسازد

· بگذار تا شيطنت عشق ,چشمان تو را بر عريانهاي خويش بگشايد. هر چند حاصلي جز رنج وپريشاني نداشته باشد,اما كوري را هر گز به خاطر ارامشش تحمل مكن !....

· اکنون تو با مرگ رفته اي و من،اينجا،تنها به اين اميد دم ميزنم که با هر نفس،گامي به تو نزديکتر ميشوم ....اين زندگي من است

· علي از خدا هم تنها تر بود ,خدا براي تنهايي خود انسان را آفريد .محمد كسي چون ابوذر داشت.ولي علي از خدا هم تنهاتر بود...

· من کسي را مي ستايم که انديشيدن را به من آموخت، نه انديشه ها را

· دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است. زندگي يعني اين.

· ارزش هر دل به اندازه تمام حرف هايي است كه براي نگفتن دارد.

· عشق در اوج اخلاصش به ايثار رسيده و در اوج ايثار به قساوت...
|+| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388 ساعت 19:17 توسط نی محزون |

ای وای مادرم
نقاشی زیبای مادر و دختر----نقاشی زیبا از مادر و دخترش که در حال ورق زدن کتاب با لبخندی ملیح که سرشار از عطوفت و مهر مادرانه است - این اثر بدیع و زیبا کار هنرمند خوب و پر افتخار ایرانی مهرداد جمشیدی است - تقدیم به همه مادران و دختران خوب ایرانی

 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش می پزد
او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من زد کنار،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادر

|+| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 0:7 توسط نی محزون |

مادرم
|+| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 0:5 توسط نی محزون |

مادرم

 

پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
چه كسي او؟
زني است در دوردست هاي دور
زني شبيه مادرم
زني با لباس سياه
كه بر رويشان
شكوفه هاي
سفيد كوچك نشسته است
رفتم و وارت ديدم چل ورات
چل وار كهنت وبردس بهارت
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار زني بهياد سالهاي دور
سالهایي گم
سالهايي كه در كدورت گذشت
پير و فراموش گشته اند
مي نالد كودكي اش را
ديروز را
ديروز در غبار را
او كوچك بود و شاد
با پيراهني به رنگ گلهاي وحشي
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زني با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته
بود
زير همين بلوط پير
باد زورش به پر عقاب نمي رسيد
ياد مي آورد افسانه هاي
مادرش را
مادر
اين همه درخت از كجا آمده اند ؟
هر درخت اين كوهسار
حكايتي است دخترم
پس راست مي گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل مي ميرند
در لحظه هاي كوه
و سالهاي بعد
دختران تاوه با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد نشسته
است آنها را در آوازهاشان مي خوانند
هر دختري مادرش را
رفتم و وارت ديدم چل وارت
چل وار كهنت وبردس نهارت
خرابي اجاق ها را ديدم در خرابي خانه ها
و ديدم سنگ هاي دست چين تو را
در خرابي كهنه تري
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار دختري به ياد مادرش

حسین پناهی

|+| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 0:3 توسط نی محزون |

اي واي مادرم
اي واي مادرم

رفتي ازديده و داغت بدل ماست هنوز
هر كجا مينگريم روي تو پيداست هنوز
مطمئن باش كه مهرت نرود از دل ما
مگر آن روز كه در خاك شود منزل ما


|+| نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 2:40 توسط نی محزون |

عید باستانی نوروز

سال نو مبارک

عید نوروز سال 87

|+| نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 ساعت 2:59 توسط نی محزون |

باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد  ‚ سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
 من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
 آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
 چنگ شد در دست هر بيگانه اي
اي دريغا كس به آوازش نخواند
 
 
از دوست خوبم روحان ممنونم وبلاگش عالیه
|+| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 0:56 توسط نی محزون |